أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
468
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گويد : اين را برهانى « 1 » بايد . بنده « 2 » گويد : اللّه « 3 » ، نور عرفان جمال « 4 » اللّه از تجاويف سينهء او پيدا شود . فرشته از آن بپرهيزد ، و از سياست لمعت او پانصد فرسنگ بگريزد « 5 » . بنده گويد : اى به همّت كمتر از من ، هفتاد سال است تا بدان آتش مىسوزم و او را به خود مىنوازم ، يك ساعت كى سوز او بديدى از تفّ او برميدى . قصه : چون يوسف عنان اسب بتافت ، در ساعت جبرئيل را « 6 » از حضرت « 7 » جليل « 8 » خطاب درآمد كى : برو و يوسف را بگوى كى « 9 » بازگرد و « 10 » آتش فرقت آن بيچاره را « 11 » بنشان ، و آب سلوتى برو زن كى آخر روزى كدبانوى تو بوده است « 12 » . يوسف اسب بازگردانيد . كنيزكان او را « 13 » گفتند : يوسف باز گرديد . زليخا گفت : مگر وا خانه مىشود « 14 » . گفتند : روى به تو نهاد « 15 » . گفت : مگر داغى ديگرم « 16 » مىنهد . چون نزديك رسيد ، جبرئيل گفت : ملك تعالى مىگويد پياده شو « 17 » . يوسف پياده شد . كنيزكان گفتند : يوسف پياده شده است « 18 » . گفت : مگر به من افسوس مىدارد « 19 » . چون « 20 » يوسف تنگ درآمد و دست بر سرش نهاد ، كنيزكان گفتند : اين يوسف است كى دست بر سر تو نهاده است . زليخا گفت : يا يوسف اين توى كى با من اين ملاطفت مىكنى ؟ گفت : نه « 21 » : حق است اين « 22 » كى با تو اين عنايت مىكند ، بخواه تا چه مىخواهى . زليخا گفت : آرزو بر « 23 » بيماران عرضه كردن و نادادن ناجوانمردى
--> ( 1 ) - نشانى ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + ربى نور ايمان ( 4 ) - « عرفان جمال » ندارد ( 5 ) - در متن : بگريزند ( 6 ) - « جبرئيل را » ندارد ( 7 ) - + عزت بجبرئيل ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + بيماران را بپرسند آنگه بگذارند زليخا بيمار عشق تست درد دارد دردش را دوايى كن جراحت دارد مرهمش كن ( 10 ) - + آن ( 11 ) - آب سلوت برزن ( 12 ) - + و بر تواش حقها بوده است ( 13 ) - « او را » ندارد ( 14 ) - به خانه همىشود ( 15 ) - نهاده است ( 16 ) - داغ ديگر بر ( 17 ) - + كنيزكان گفتند ( 18 ) - از « كنيزكان گفتند . . . » ندارد ( 19 ) - همى ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + آن ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - پيش